
در این شب بی ستاره و بی روح نشسته ام
و می بویم عطر تنهایی را که بعد از رفتن تو فضای
سینه ام را پر کرده است و مینگرم به آسمان چشمانم
که چه ابریست وبا کوچکترین صاعقه بغضم شروع
به باریدن میکند و دلم را میبینم که چگونه خاطرتت را
در زیر اشکهایم میشوید گویی سالهاست در انتظار
این لحضه است.ولی به خدا قسم اگر سالها چشمانم
ببارند و دلم تلاش کند که اسم تو را از درگاه قلبم
پاک کند نمیتواند زیرا تو آنچنان در سینه من رخنه
کرده ای که حتی مرگ هم نمیتواند مرا از یاد غافل
کند. ولی نمیدانم چه شد که رفتی ومن در این
تنهایی اسیرم؟؟؟؟؟؟
|
+| نوشته شده توسط
قاسم در جمعه ششم مهر 1386
|