تبليغاتX
بچه دهاتي تنها
آمده است که خداوند برای تنهایی آدم، حوا را آفرید و از زندگی پر تلاطم آنان تنهایی به دنیا آمد
 بخت
بگذار بختی بیابم
تا دریابم
مرز ایمان ِعشق را
با کفر !

فرصتی به من بده تا متقاعد شوم
ستاره ای را دیده ام و
سخن گفته ام با قدیسین .

****
زن !
زنی که رانهاش
نخلی بیابانی ست که فرومی بارد
خرماهایی زرین !
سینه هات
به هفت زبان سخن می گویند و من
ناگزیر بودم از
گوش سپاری بر تمامی شان .

اقبالی به من بده
تا بگریزم از این طوفان ،
این عشق ِروبنده ،
این هوای زمستانی ؛
و واداشته شدن به کفرگویی و
خلیدن به بشرهء اشیاء !

اقبالی به من بده تا
کسی باشم که قدم می زند
بر آب !

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386  |
 

A slideshow of a young woman in silhouette in different poses.

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه پانزدهم مهر 1386  |
 سلام

Mission Games

|+| نوشته شده توسط قاسم در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 چه ملوس

 

                                         

                                

|+| نوشته شده توسط قاسم در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 بگو يا ابا صالح المهدي

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 اسيرم

در این شب بی ستاره و بی روح نشسته ام

 و می بویم عطر تنهایی را که بعد از رفتن تو فضای

سینه ام را پر کرده است و مینگرم به آسمان چشمانم

که چه ابریست وبا کوچکترین صاعقه بغضم شروع

به باریدن میکند و دلم را میبینم که چگونه خاطرتت را

در زیر اشکهایم میشوید گویی سالهاست در انتظار

 این لحضه است.ولی به خدا قسم اگر سالها چشمانم

ببارند و دلم تلاش کند  که اسم تو را از درگاه قلبم

پاک کند نمیتواند زیرا تو آنچنان در سینه من رخنه

 کرده ای که حتی مرگ هم نمیتواند مرا از یاد غافل

کند. ولی نمیدانم چه شد که رفتی ومن در این

تنهایی اسیرم؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه ششم مهر 1386  |
 نقش تو

عشق یعنی سوختن و ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه ششم مهر 1386  |
 آخرين نفس

تصور کن روزگار سخت جدایی را

روزگار تلخ تنهایی را

تصور کن نگاه قلب عاشق را

دور از تو

پرپر شدن گل شقایق را

خواستی تنها شوم تنهای تنهاماندم اکنون

تک درختی در کویر خشک غمها ماندم اکنون

خواستی خورشید عشقم در غروب غم بمیرد

سوختم زین رنج در آغوش غمها ماندم اکنون

خواستی هم چون شقایق مهر غم بر دل نشانم

با نشان عشق تو در دشت وصحرا ماندم اکنون

خواستی بی تو باشد دل درون سینه ی من

همنشین بی دلان در سوگ دلها ماندم اکنون

خواستیآخرین نفس بی تو با همه بیگانه باشد

حال هم تنها تر از تنهای تنها ماندم اکنون

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه ششم مهر 1386  |
 
 
بالا