تقدير
تقدير است بازي روزگار
كه مرا به انتهاي جنون خواهد برد
اي خوش قدم
همچون گلي در مرغذار
هر لحظه خواب روياهايم را مي بينم
ابر مرا به نظاره مي نشاند
به همان خلوت تنهايي تنهاييم
كه پيش گفتار كلامم
واژه واژه از بر مي شود
ابر مرا خواهد ديد
تا انتهاي كوچه تنهايي
كبوتران خوش سخن
با اظطراب سخن مي گويند
تا آتش جانم را
به انتهاي جنون برساند
اينجا حرفي از مهرباني نيست
و فراواني غرور
ابر مرا خواهد ديد
در انتهاي زمان خواهد ديد
اي كاش آدميان ، آدم مي شدند
از بهشت رانده نمي شدند
به هوس يه خوشه گندم
و لحن مبهم صداي خويش را فراموش كرده اند
و دلي كه آشفته است
بدمبال كدامين قصه و افسانه اند
سكوت راز دل است
با حرفهاي گفته و نا گفته ها
ابر مرا خواهد ديد
در كوچه باغهاي تنهائي دلم
آخر من به كدامين جرم محكومم
كه اينچنين است بازي روزگار
زبانم به حرف نمي آيد
صدايم را كسي نمي شنود
نگاهم را كسي نمي بيند
صداي كلاغهاي خبر چين همه جا به دا در مي آيد
نمي دانم از كدامين حرف بايد سخن گفت
به كدامين واژه بايد دل بست
اي ترسم مي ترسم
از اين گرگان به ظاهر آدم نما
ناچارم به نظاره نشسته ام
به تماشاي اين گرگان آدم نما
كه دم از انسانيت مي زنند
نوشته شده توسط سيد قاسم عبدي پور در تاريخ 10/4/1385
به سراغ من اگر مي آيي نرم و آهسته بيا كه مبادا ترك بردارد شيشه تنهايي دلم
|
+| نوشته شده توسط
قاسم در شنبه یکم دی 1386
|