تبليغاتX
بچه دهاتي تنها
آمده است که خداوند برای تنهایی آدم، حوا را آفرید و از زندگی پر تلاطم آنان تنهایی به دنیا آمد
 عزیزترینی اگه حتی یه ستاره× نباشه تو شب تارم×تو شهاب آسمونی×تو همیشه بهترینی

 چشمهایت مال من است
نگاهت مال من است
در نگاهت دریایی از عشق می بینم
که صادقانه به من می گویند که : دوستم داری
با توآرام می شوم
هر سپیده صبح
هر غروب
هر شامگاه
صدای قدمهای تو
درفضای خانه ای که برای تو با گلهای عشق آذین بسته ام
طنین می افکند
می ایی
در دستانت یک دنیا عشق به همراه داری
به دیدارم امده ای
شانه هایت تکیه گاه منند
فکر کردن به این که یه روزی این جدایی به پایان می رسد
شادم می کند
نوید آمدنت
خانه ام را ستاره باران می کند
می بینی برای دیدارت چه بیقرار نشسته ام
دنیا مال من است
از همه بالاتر عشق تو مال من است
تا با تو هستم
نمی خواهم فکر دوریت
لحظه های شیرین با تو بودن را برایم تلخ کند
می ایی
در دستانت عشق همرا داری
آمده ای
زندگی دوباره ببخشی
به من میگویی هرگز ترکم نخواهی کرد
عشقت سرپناه تنهاییم خواهد شد
با تو چه خوشبختم
همه جای خانه ام ااز وجود تو روشن شده
می ایی
من تمام غزل های عاشقانه رابرایت میسرایم
ای ابی ترین اسمان
ای تک ستاره زندگیم
مرا با خودت ببرتا با تو بمانم
برای همیشه
فاصله ها را می شود از میان بر داشت
دنیا مال ما خواهد شد
چشمهایت مال من خواهد شد
دستهایت گرمای زندگی به من خواهند بخشید
وقتی می ایی
یک فلب عاشق
که متعلق به توست
دو چشمی  که به انتظار ،به در دوخته شده
  بیا 

« تا بگویم که چقدردوستت دارم »

TinyPic image

|+| نوشته شده توسط قاسم در سه شنبه یازدهم دی 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه پنجم دی 1386  |
 

 

 

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه پنجم دی 1386  |
 

|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه پنجم دی 1386  |
 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه پنجم دی 1386  |
 تقدير

تقدير

تقدير است بازي روزگار

كه مرا به انتهاي جنون خواهد برد

اي خوش قدم

همچون گلي در مرغذار

هر لحظه خواب روياهايم را مي بينم

ابر مرا به نظاره مي نشاند

به همان خلوت تنهايي تنهاييم

كه پيش گفتار كلامم

واژه واژه از بر مي شود

ابر مرا خواهد ديد

تا انتهاي كوچه تنهايي

كبوتران خوش سخن

با اظطراب سخن مي گويند

تا آتش جانم را

به انتهاي جنون برساند

اينجا حرفي از مهرباني نيست

و فراواني غرور

ابر مرا خواهد ديد

در انتهاي زمان خواهد ديد

اي كاش آدميان ، آدم مي شدند

از بهشت رانده نمي شدند

به هوس يه خوشه گندم

و لحن مبهم صداي خويش را فراموش كرده اند

و دلي كه آشفته است

بدمبال كدامين قصه و افسانه اند

سكوت راز دل است

با حرفهاي گفته و نا گفته ها

ابر مرا خواهد ديد

در كوچه باغهاي تنهائي دلم

آخر من به كدامين جرم محكومم

كه اينچنين است بازي روزگار

زبانم به حرف نمي آيد

صدايم را كسي نمي شنود

نگاهم را كسي نمي بيند

صداي كلاغهاي خبر چين همه جا به دا در مي آيد

نمي دانم از كدامين حرف بايد سخن گفت

به كدامين واژه بايد دل بست

اي ترسم مي ترسم

از اين گرگان به ظاهر آدم نما

ناچارم به نظاره نشسته ام

به تماشاي اين گرگان آدم نما

كه دم از انسانيت مي زنند

نوشته شده توسط سيد قاسم عبدي پور در تاريخ 10/4/1385

 به سراغ من اگر مي آيي نرم و آهسته بيا كه مبادا ترك بردارد شيشه تنهايي دلم

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در شنبه یکم دی 1386  |
 درد دل

درد دل


فرياد از اين دل كه درد دلي دارد


دل من با دل او هم سفري دارد


خبري دادم از اين دل در ره عشق


در  ره ديدار او منزل گهي پيدا شد


كيست در اين شهر كه فرياد مرا گوش كند


هيچ كس جز تو كسي نيست كه بيداد مرا گوش كند


گوش شنوا نيست در اين شهر صفا


شهر صفا شهر وفا بيدادگري پيدا شد


جان من پر شد از  پند و مهنت همه كس


من در تو جز نفس عشق ندارم هوسي


در ره عشق در اين دوره سخن گفتن خطاست


هر دم از مهنت يار دگر بايد گفت


هر دم از مهنت يار دگر بايد خواند


صبر من حرف او شيرين سخني بايد گفت


كار عشق نيست هوس بازي در همه عمر


تهمت كفر به عاشق نزنيد


عاشقي پاك ترين آئينه است


نوشته شده توسط سيد قاسم عبدي پور


خوشاآنكس كه دلش زنده شد به عشق

|+| نوشته شده توسط قاسم در شنبه یکم دی 1386  |
 عيد شما مبارك

Happy Holidays from Google

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه سی ام آذر 1386  |
 تقديم به تو كه عشق مني

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386  |
 

زنده ام فقط به خاطر تو

ازم پرسيد به خاطر كي زنده هستي ؟ با اينكه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم و بگم به خاطر تو بهش گفتم به خاطر هيچكي ازم پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينكه دلم داد ميزد به خاطر دل تو با يك بغض غمگين بهش گفتم به خاطر هيچكي پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حالي كه اشك تو چشاش جمع شده بود گفت: به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه یازدهم آذر 1386  |
  عشقم

|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه سی ام آبان 1386  |
 بخت
بگذار بختی بیابم
تا دریابم
مرز ایمان ِعشق را
با کفر !

فرصتی به من بده تا متقاعد شوم
ستاره ای را دیده ام و
سخن گفته ام با قدیسین .

****
زن !
زنی که رانهاش
نخلی بیابانی ست که فرومی بارد
خرماهایی زرین !
سینه هات
به هفت زبان سخن می گویند و من
ناگزیر بودم از
گوش سپاری بر تمامی شان .

اقبالی به من بده
تا بگریزم از این طوفان ،
این عشق ِروبنده ،
این هوای زمستانی ؛
و واداشته شدن به کفرگویی و
خلیدن به بشرهء اشیاء !

اقبالی به من بده تا
کسی باشم که قدم می زند
بر آب !

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386  |
 

A slideshow of a young woman in silhouette in different poses.

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه پانزدهم مهر 1386  |
 سلام

Mission Games

|+| نوشته شده توسط قاسم در شنبه چهاردهم مهر 1386  |
 چه ملوس

 

                                         

                                

|+| نوشته شده توسط قاسم در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 بگو يا ابا صالح المهدي

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هشتم مهر 1386  |
 اسيرم

در این شب بی ستاره و بی روح نشسته ام

 و می بویم عطر تنهایی را که بعد از رفتن تو فضای

سینه ام را پر کرده است و مینگرم به آسمان چشمانم

که چه ابریست وبا کوچکترین صاعقه بغضم شروع

به باریدن میکند و دلم را میبینم که چگونه خاطرتت را

در زیر اشکهایم میشوید گویی سالهاست در انتظار

 این لحضه است.ولی به خدا قسم اگر سالها چشمانم

ببارند و دلم تلاش کند  که اسم تو را از درگاه قلبم

پاک کند نمیتواند زیرا تو آنچنان در سینه من رخنه

 کرده ای که حتی مرگ هم نمیتواند مرا از یاد غافل

کند. ولی نمیدانم چه شد که رفتی ومن در این

تنهایی اسیرم؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه ششم مهر 1386  |
 نقش تو

عشق یعنی سوختن و ساختن

عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی سر به دار آویختن

عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

عشق یعنی مست و بی پروا شدن

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه ششم مهر 1386  |
 آخرين نفس

تصور کن روزگار سخت جدایی را

روزگار تلخ تنهایی را

تصور کن نگاه قلب عاشق را

دور از تو

پرپر شدن گل شقایق را

خواستی تنها شوم تنهای تنهاماندم اکنون

تک درختی در کویر خشک غمها ماندم اکنون

خواستی خورشید عشقم در غروب غم بمیرد

سوختم زین رنج در آغوش غمها ماندم اکنون

خواستی هم چون شقایق مهر غم بر دل نشانم

با نشان عشق تو در دشت وصحرا ماندم اکنون

خواستی بی تو باشد دل درون سینه ی من

همنشین بی دلان در سوگ دلها ماندم اکنون

خواستیآخرین نفس بی تو با همه بیگانه باشد

حال هم تنها تر از تنهای تنها ماندم اکنون

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه ششم مهر 1386  |
 سخناني از بزرگان

اسپنسر جانسون:

زندگی دو نیمه است : نیمه اول در انتظار نیمه دوم ، نیمه دوم در حسرت نیمه اول

----------------------------------------------

ناشناس :

معلم نفس خود و شاگرد وجدان خویش باش

----------------------------------------------

ابوعلی سینا :

هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست

----------------------------------------------

دایر :

حضور در زمان حال ، یعنی دور کردن حواس پرتی ها و توجه به آنچه در همین لحظه است

----------------------------------------------

جانسون :

بهترينها و زيباترينها در جهان نه ديده می شود و نه حتی لمس میشود، آنها تنها باید در دل ديده و لمس کرد

----------------------------------------------

ناشناس :

بودن یا نبودن مساله اینست

----------------------------------------------

شکسپیر :

حقیقت را همانطور که هست بپذیر

----------------------------------------------

اوستان :

خود را بشناس ، چرا که زندگی ارزشيابی نشده ، ارزش زيستن ندارد

----------------------------------------------

سقراط :

نخستین گام برای از ميان برداشتن یک ملت ، پاک کردن حافظه آن است

----------------------------------------------

هوبل :

خاطره نفرت نیرومندتر از خاطره محبت است

----------------------------------------------

کوندرا :

کسیکه را که دوستش داری آزادش بگذار ، اگر قسمت تو باشد بر می گردد ، وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است

----------------------------------------------

ناشناس :

تا خود را از هر جهت کامل و شایسته ندیدی , قضاوت نکن

----------------------------------------------

پوشکین :

شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن آگاهند که زندگی را با گریه آغاز می کنند

----------------------------------------------

ناشناس :

دانای بی وجدان هيچگاه صاحب روحي پاک نخواهد بود

----------------------------------------------

رابله :

اغلب آنهایی پيروز و موفق می شوند که کمتر تعریف و تمجید شنيده باشند

----------------------------------------------

ناشناس :

کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت : غرور ، عشق ، دروغ اونوقت کسی از روی غرور برای عشق دروغ نمی گفت

----------------------------------------------

ناشناس :

آیا بشر هنگامی زنده است که دیگران زنده اند ؟

----------------------------------------------

گوته :

آنکه به صبح می اندیشد ، هميشه می خندد

----------------------------------------------

دو مرد در کنار درياچه ای مشغول ماهيگيری بودند . يکی از آنها ماهيگير با تجربه و ماهری بود اما ديگری ماهيگيری نمی دانست .

هر بار که مرد با تجربه يک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف يخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما ديگری به محض گرفتن يک ماهی بزرگ آنرا به دريا پرتاب می کرد .

ماهيگير با تجربه از اينکه می ديد آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسيار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسيد :

- چرا ماهی های به اين بزرگی را به دريا پرت می کنی ؟

مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !

 

گاهی ما نيز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، روياهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنيم . چون ايمانمان کم است .

ما به يک مرد که تنها نيازش تهيه يک تابه بزرگتر بود می خنديم ، اما نمی دانيم که تنها نياز ما نيز ، آنست که ايمانمان را افزايش دهيم .

خداوند هيچگاه چيزی را که شايسته آن نباشی به تو نمی دهد .

اين بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .

هيچ چيز برای خدا غير ممکن نيست .

 

به ياد داشته باش :

به خدايت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است ،

به مشکلاتت بگو که چقدر خدايت بزرگ است .

 

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386  |
 تقدر

تقدير

تقدير است بازي روزگار

كه مرا به انتهاي جنون خواهد برد

اي خوش قدم

همچون گلي در مرغذار

هر لحظه خواب روياهايم را مي بينم

ابر مرا به نظاره مي نشاند

به همان خلوت تنهايي تنهاييم

كه پيش گفتار كلامم

واژه واژه از بر مي شود

ابر مرا خواهد ديد

تا انتهاي كوچه تنهايي

كبوتران خوش سخن

با اظطراب سخن مي گويند

تا آتش جانم را

به انتهاي جنون برساند

اينجا حرفي از مهرباني نيست

و فراواني غرور

ابر مرا خواهد ديد

در انتهاي زمان خواهد ديد

اي كاش آدميان ، آدم مي شدند

از بهشت رانده نمي شدند

به هوس يه خوشه گندم

و لحن مبهم صداي خويش را فراموش كرده اند

و دلي كه آشفته است

بدمبال كدامين قصه و افسانه اند

سكوت راز دل است

با حرفهاي گفته و نا گفته ها

ابر مرا خواهد ديد

در كوچه باغهاي تنهائي دلم

آخر من به كدامين جرم محكومم

كه اينچنين است بازي روزگار

زبانم به حرف نمي آيد

صدايم را كسي نمي شنود

نگاهم را كسي نمي بيند

صداي كلاغهاي خبر چين همه جا به دا در مي آيد

نمي دانم از كدامين حرف بايد سخن گفت

به كدامين واژه بايد دل بست

مي ترسم مي ترسم

از اين گرگان به ظاهر آدم نما

ناچارم به نظاره نشسته ام

به تماشاي اين گرگان آدم نما

كه دم از انسانيت مي زنند

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 نوشته هاي من
فرياد از اين دل كه درد دلي دارد


دل من با دل او هم سفري دارد


خبري دادم از اين دل در ره عشق


در  ره ديدار او منزل گهي پيدا شد


كيست در اين شهر كه فرياد مرا گوش كند


هيچ كس جز تو كسي نيست كه بيداد مرا گوش كند


گوش شنوا نيست در اين شهر صفا


شهر صفا شهر وفا بيدادگري پيدا شد


جان من پر شد از  پند و مهنت همه كس


من در تو جز نفس عشق ندارم هوسي


در ره عشق در اين دوره سخن گفتن خطاست


هر دم از مهنت يار دگر بايد گفت


هر دم از مهنت يار دگر بايد خواند


صبر من حرف او شيرين سخني بايد گفت


كار عشق نيست هوس بازي در همه عمر


تهمت كفر به عاشق نزنيد


عاشقي پاك ترين آئينه است
|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 چه ملوس

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 قشنگه مگه نه

                                       

                         

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 رقص
                         
 
      
                                
 
                                                                                           
                                                       
                               
         
                                                                                         
                                                    
                                                                    
                                               
                                         
                                                                                
 
                                                                                      
                                        
|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه بیست و ششم مرداد 1386  |
 صبر

 

چوبستی دربه روی من به کوی صبر روکردم

چودرمانم نبخشیدی به درد خویش خوکردم

چرا رو در تو آرم من که خودرا گم کنم درتو

به خود باز آمدم نقش تو درخود جستجو کردم

خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک روتر

من اینها هر دو با آیینه دل روبرو کردم

فرود آ ای عزیز دل که من از نقش غیرتو

سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم

صفایی بود هر شب با خیالت خلوت ما را

ولی من بازپنهانی تراهم آرزو کردم

تو با اغیار پیش چشم من می درسبوکردی

من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386  |
 سادگی چقدر زبیاست

  

 

 

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه هجدهم تیر 1386  |
 شمارش لحظات

در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،اما...تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟پرستار گٿت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود...

اگر می خواهید خود را ثروتمند احساس کنید ، کافیست تمام نعمتهایتان را ، که با پول نمی توان خرید،بشمارید. زمان حال یک هدیه است. پس قدر این هدیه را بدانید.انسانها سخنان شما را فراموش می کنند.انسانها عمل شما را فراموش می کنند.اما آنها هیچگاه فراموش نمی کنند که شما چه احساسی را برایشان به وجود آورده اید.به یاد داشته باشید: زندگی شمارش نفس های ما نیست، بلکه شمارش لحظاتی است که این نفس ها را می سازند.

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 پيله ابريشم

روزي سوراخ کوچکي در يک پيله ظاهر شد . شخصي نشست و ساعتها تقلاي پروانه براي

بيرون آمدن از سوراخ کوچک پيله راتماشا کرد. ناگهان تقلاي پروانه متوقٿ شدو به نظر رسيد

که خسته شده و ديگر نمي تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه

کمک کندو با برش قيچي سوراخ پيله را گشاد کرد. پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما جثه

اش ضعيٿ و بالهايش چروکيده بودند. آن شخص به تماشاي پروانه ادامه داد . او انتظار داشت

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنين نشد . در واقع پروانه

ناچار شد همه عمر را روي زمين بخزد . و هرگز نتوانست با بالهايش پرواز کند . آن شخص

مهربان نفهميد که محدوديت پيله و تقلا براي خارج شدن از سوراخ ريز آن را خدا براي پروانه

قرار داده بود تا به آن وسيله مايعي از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پيله به او امکان

پرواز دهد . گاهي اوقات در زندگي فقط به تقلا نياز داريم. اگر خداوند مقرر ميکرد بدون هيچ

مشکلي زندگي کنيم فلج ميشديم - به اندازه کافي قوي نميشديم و هر گز نمي توانستيم

پرواز کنيم

پس هميشه به ساد داشته باشيم كه خداوند وقتي مشكلي را در سر راه ما قرار مي دهد بدانيم كه حكمتي در كار ست بايد خود تلاش كر تا به نتيجه رسيد بعضي مواقع هم هست كه ان طوري كه دوست داريم نمي گذرد .

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 نگاه

جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشي

انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد.

او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت

دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک

کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور

يافته بود. اما نه شيٿته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در

حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني

ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي

نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند.

"
جان" بري او نامه ي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري

با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم

عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه

نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي

حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست

عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان"

قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت

باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات

خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو

مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت

بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما 7

چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني

داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي

زيبا کنار گوش هاي ظريٿش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس

سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر

داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد.

اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به

آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک

تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود.

زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي

چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز

پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي

شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق

به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد.

او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به

نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود

ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي

من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما

چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي

توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي

معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي

ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم

بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا

به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت"

فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم

اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر

شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف

خيابان منتظر شماست . او گٿت که اين فقط يک امتحان است!"

 طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني

مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.متاسفانه كه ما آدما در مورد همه چيزي كه داريم هستيم و مي خواهيم بدست بياوريم به ظاهر چيزي اميت مي دهيم

به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گٿت که چه کسي هستي؟

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 تلاش

چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گٿتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرٿهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گٿتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ?
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گٿته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ?
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند تو اين زمانه هم بايد مثل قورباغه كر شد و گوشه كنايه هاي ديگران را يك تشويق براي موفقيت بهتر دانست

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 زيبايي

 مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند

زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است

او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است ، همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم .

قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 موقعيت

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود

مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرٿته است! مرد جواب داد : ميدانم

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گٿت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد :

خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کتد

 

 

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 سخنان پندآموز

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطراٿتان را بار اسبانتان كنيد وآنها

را پايين ببريد

شهسوار اولي  گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن ٿيلها از ترٿند ساده اي استٿاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافيست است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد

پاي ما نيز ، همچون ٿيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف  و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم،

غافل از اينكه براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست


 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 مادر

به بهشت نمي روم اگر مادرم آنجا نباشد

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه پانزدهم تیر 1386  |
 منو كه نميزان برم ولي از همين جا روزت مبارك مادرم

مادر خوبم روزت مبارك  

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم

پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟

پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي

پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود

يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟

خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند

به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه

حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد

به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند

به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام

تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند

زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد

زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

|+| نوشته شده توسط قاسم در جمعه پانزدهم تیر 1386  |
 الهی

دلم دست خالی نمیرد بجز این دعایی ندارم

تو خود خوب می دانی که از عشق

ازین تلخ شیرین رهایی ندارم

شب پیش گم کرده بودم سرم را

و گم کردم امروز بال و پرم را

تنم را سحر غسل دادند یاران

در ابی که می برد چشم ترم را

و امروز

همین پیش پای تو بردند خاکسترم را.........

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386  |
 زمان

ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده مي داند ارزش يک ماه را مادري که

فرزندي نارس به دنيا آورده مي داند ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند

ارزش يک ساعت را عاشقي که انتظار معشوق را مي کشد ارزش يک دقيقه را شخصي

که از قطار جا مانده و ارزش يک ثانيه را آنگه از تصادفي مرگبار جان به در برده مي داند

هر لحظه گنج بزرگي است گنجتان را مفت از دست ندهيد باز به خاطر بياوريد که زمان

به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.. ديروز به تاريخ پيوست

|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386  |
 تنهایی

آمده است که خداوند برای تنهایی آدم، حوا را آفرید و
از زندگی پر تلاطم آنان
" تنهایی"
به دنیا آمد.

 

انسان پیوسته کوشیده است هستی و رویدادهای جهان پیرامون خویش را تعریف کرده و در جستجوی پاسخ پرسش های خویش برآید. تصویری که ما از جهان داریم معمولا توسط دانش، ایمان و یا خرافات شکل گرفته وآنچه که انسان قادر به تعریف، درک و یا کشف آن نیست را به قدرتی بیرونی، سرنوشت و یا یک نیروی نامرعی نسبت می دهد.
اینکه چرا پدیده ای به نام تنهایی وجود دارد، اساسا یک پرسش هستی شناختی است و درست است که می توان عواملی که در این احساس نقش دارند و یا عوامل اجتماعی که موجب تقویت این احساس می شوند را شناسایی کرد اما هرگز نمی توان چگونگی تجربه این احساس را وزن کرد، اندازه گرفت و یا مقایسه کرد.
هر انسانی که با تنهایی خویش مواجه می شود این پرسش را مطرح می کند که چرا ؟ چرا من تنها هستم ؟ و درموارد بسیاری نیز می کوشد پاسخی مکانیکی برای مسله تنهایی اش پیدا کند. در حالی که برای چنین پرسشی هرگز نمی توان پاسخی یافت. چنانچه هیچکس نیز پاسخی برای آن نیافته است. و شاید نیز طرح این پرسش است که مانع تجربه عمیق تنهایی می شود.

عده ای می کوشند با احساس تنهایی مبارزه کنند و آن را از میان ببرند. عده ای دیگر سعی می کنند آنرا کاهش دهند و کسانی نیز هستند که سعی می کنند در تنهایی اشان معنایی را خلق کرده ویا بیافرینند. شاید بتوان گفت زندگی مانند سفری است که حتی اگر همراهی داشته باشیم بایستی به تنهایی این سفر یا این مسیر را طی کنیم و تنها راه رهایی از تنهایی می تواند فقط در نفی زندگی و هستی باشد.
از آنجاییکه تنهایی بخش اساسی هستی انسان است بایستی در تنهایی دست به انتخاب زده و برای نوع زیستن خود تصمیم گرفته و انتخاب کرد. چون پدیده تنهایی و یا احساس تنهایی، مسله بزرگی در مرحله رشد طبیعی انسان است و این فرایند رشد و طی این مسیر نیز همیشه با رنج توام است. انسان وقتی با تنهایی خویش روبرو می شود با پدیده سرنوشت و اجتناب ناپذیر بودن آن نیز برخورد کرده و متوجه می شود که برای این تنهایی هیچ تعریف یا توضیحی نمی تواند پیدا کند. چون روبرویی با تنهایی، همیشه تجربه ای کاملا فردی و ویژه است و میتوان گفت انسان در تنهایی، با خویشتن خویش روبرو می شود و جایی نیز کوشش می کند برخورد با دیوار غیرقابل نفوذ تنهایی را بیان کند. بیانی که معمولا بسیار ناقص و نامشخص است چرا که ما زبان و واژه ای برای تعریف و تجربه دقیق این احساس نداریم و مجبور هستیم که این رنج تنهایی را به شکلی بدل کنیم که بیان آن برایمان ساده تر شود.
به عبارتی دیگر ما مجبور می شویم احساس تنهایی و اندوه مان را تعریف کنیم و با چنین تعریفی، تنهایی به یک رنج، ترس ویا بیانی جسمی بدل می شود که در آنصورت قابل دیدن و ملموس تر می گردد.
بنابراین از آنجاییکه جهان تنهایی، یک جهان بی حد و مرز و بسیارعمیق است هر فردی بایستی این جهان را نسبت به جهان هستی و فردی خویش درک کند. پدیده هستی از پدیده تنهایی جدا نیست. تنهایی بخشی از هستی است که به خودی خود نیز هیچ معنایی ندارد. اما اگر انسان بتواند جهان ِ تنهایی خویش را درک کرده و آنرا به عنوان پدیده ای جبری در هستی بپذیرد می تواند به آن نیز معنا ببخشد.

همانطور که می دانیم سرچشمه های هنر، عشق و زندگی تنهایی است و سرچشمه های الهام در هنر، انسان و روان انسان است که با پیچ و خم های تن و جان در هم آمیخته و مثل آینه ای درون انسان و اندیشه او را نسبت به هستی و جهان پیرامون او را بر ما آشکار میکند. از اینرو نمی توان پاسخی برای اینکه تنهایی چیست یافت چون پدیده تنهایی دارای هیچ ماهیتی نیست و یا بهتر است بگوییم ماهیت تنهایی برای هیچکس روشن نیست. بنابراین تنهایی هیچ نشانه ای ندارد. دارای هیچگونه ویژه گی نیست و فقط تجربه فردی یک انسان تنهاست که می تواند به این تنهایی معنا ببخشد.
کشف احساس تنهایی، مثل کشف جهان خواب و رویاست. انسان نمی تواند از بیرون به این جهان نگاه کند و با معیارهای جهان واقعی آنرا بسنجد و درک کند.

البته باید گفت که تمامی انسانها نیز استعداد، جرات، توانایی ای درک و زیستن در تنهایی را ندارند. تنهایی یکی از عمیق ترین جنبه های هستی است که اگر چه انسان می تواند آنرا واپس زند و یا از آن فرار کند اما هرگز نمی تواند دلیل هستی شناختی این تجربه را کشف کند. چون از بین بردن احساس تنهایی، رنج، مرگ و بسیاری دیگر از پدیده ها به معنای از بین بردن جوهر و فرم هستی است و این فقط یک توهم است که ما بخواهیم تنهایی را از بین ببریم. زیرا انسان می تواند با شور زندگی و عشق ورزیدن به هستی، احساس تنهایی را کم رنگتر کند ویا اینکه آنرا تحمل پذیر تر سازد اما نمی تواند آنرا از میان ببرد.

همانطور که در بالا اشاره شد یکی از وسیله هایی که می تواند به تنهایی انسان معنا ببخشد، هنر و آفرینش هنری است. یک هنرمند می کوشد به کمک ادبیات، نقاشی، مجسمه سازی و موسیقی جهان تنهایی و تجربه فردی و غیرقابل بیان خود را تعریف کرده و به آن معنا بخشد. زیرا اگر انسان بتواند در شرایطی، هرچند کوتاه، تسلیم شور زندگی شده و در آن غرق شود می تواند برای لحظه ای احساس تنهایی را فراموش کند و می توان گفت آفرینش هنر شاید معنی بخشیدن به تنهایی جاودانه انسان است.
انسان از تنهایی می ترسد اما تنهایی مترادف با ترس نیست. فردی که تنهاست به ترس و تردید نیز دچار می شود و درست در لحظه ای که انسان ترس خود را تعریف می کند و با آن روبرو می شود جنگ او نیز آغاز می گردد و برای درک پدیده تنهایی یا بایستی به آن تسلیم شد ویا با آن جنگید. جنگی جاودانه که میتواند شکل های گوناگونی به خود بگیرد.

هدف انسان کشف شور زندگی و کامیاب شدن است و این در ذات هستی است که انسان بکوشد در این جنگ زندگی درپی شکار لحظه های شاد نشسته و به منطق بی منطق هستی و انسان، ایمان بیاورد. ایمانی که چون چشمه ای که از آن معنا می جوشد زندگی را سرشار خواهد کرد. یعنی درست در لحظه ای که انسان دیگر به دنبال "چرا " یی برای پرسش های بی پاسخ خود نگردد، اولین قدم را در پذیرش تنهایی خویش برداشته و آزاد است که با تنهایی اش چگونه برخوردی داشته باشد و از آن چگونه استفاده کند.

در بسیاری از موارد نیز خود انسان است که موجب رنج و احساس تنهایی انسان دیگری میشود و این نوع دیگری از تنهایی است که اغلب در چهارچوب خانواده و عشق به انسانها دست داده و به ندرت از آن حرفی زده می شود.
در زندگی رنج های بسیاری وجود دارد که پی آمد فجایع طبیعی و موقعیت هایی است که انسان در پیدایش آن هیچگونه نقشی نداشته و معمولا میتوان اینگونه رنج ها را به کمک منطق با آن کنار آمد چرا که ماهیت فجایع طبیعی بسیار آشکار بوده و خارج از کنترل انسان می باشند. اما رنج و احساس تنهایی ای را که انسانی بر انسان دیگری تحمیل می کند معمولا احساس تنهایی است که بیشتر اوقات آشکار نبوده و معمولا شکل نهفته ای دارد.
همانطورکه نیکی و بدی پیوند جدایی ناپذیری با آزادی انسان دارد آزادی نیز به این معناست که ما نسبت به محیط پیرامون خود و انسانهای دیگر احساس مسولیت داشته داشیم و پی آمد این مسولیت بدین معناست که او را رنج ندهیم. زیرا رنج دادن یک فرد، همیشه با تحقیر ساختار ارزشی او توام است و این بدان معناست که ما انسان را یک هستی مقدس تلقی نکرده و با تجاوز به حقوق، آزادی و ارزش های او در واقع احترام و تقدس خود را بعنوان یک انسان نفی می کنیم. وقتی ما ساختار ارزشی، عاطفی و احترام به انسان دیگری را نفی می کنیم، احساس تنهایی را در او بیدار کرده و با محکوم کردن و قضاوت کردن اوتنهایی و رنج را به او منتقل می کنیم.
حال آنکه وظیفه انسان محکومیت و قضاوت دیگران نیست بلکه درک، فهمیدن و در جایی نیز بخشیدن اوست. محکوم کردن یک انسان به معنی از بین بردن و نفی هستی و جهان بینی اوست. ما می توانیم دیدگاه، عملکرد و رفتار یک انسان را نپذیریم اما نمی توانیم هستی او را نفی کنیم.

هر انسانی نیازمند عشق ورزی و تایید دیگران است. هر انسانی احتیاج دارد که به او مهرورزیده شود، به او توجه شود، احترام گذاشته شود و همانطور که ون گوگ می گوید: وقتی که بیدار می شوی و می بینی که تنها نیستی و درکنارت کسی وجود دارد، آنروز جهان مهربانتر می شود.
تمام ادبیات و هنر پر است از چنین نمونه هایی که چگونه فقدان عشق موجب رنج و تنهایی انسان می شود. اما در بسیاری از موارد نیز آنچه را ما به غلط عشق تلقی می کنیم، هیچ بجز ترس از تنهایی و روبروشدن با این جنبه از حقیقت هستی نیست.
کسانی وجود دارند که همیشه در کنار انسان یا انسانهای دیگری زندگی می کنند اما بشدت احساس تنهایی می کنند و افرادی نیز وجود دارند که در نهایت تنها یی احساس تنهایی نمی کنند چرا که آنان با خود ِ پدیده هستی پیوند خورده اند.

همانطور که اشاره شد احساس تنهایی که در چهارچوب خانواده به فرد داده می شود گاه بسیار خشن تر و ویرانسازتر از احساس تنهایی یک فرد مجرد است چرا که این نوع تنهایی با نفی و بی احترامی به ساختار ارزشی فرد مقابل توام است. بنابراین بسیاری از انسانها به علت ترس از تنهایی در روابط بیمار و یا ناسالم زناشویی باقی مانده، جسما در کنار کسی هستند اما از نظر روانی تنها هستند. می توان گفت که در چنین شرایطی، احساس تنهایی، واکنش عاطفی یک انسان به ناکامی های پیرامون اوست که این احساس معمولا به صورت افسردگی و یا بیماری های روانی دیگر بروز می کند.

بنابراین احساس تنهایی، حالتی در هستی است که با خود پدیده "انسان بودن" ارتباط دارد. همانطور که ما با تن خود تنها هستیم، احساس تنها یی را نیز در جان مان نهان داریم. احساسی که نمی توان آنرا با هیچکس قسمت کرد زیرا زبان، آنقدر غنی نیست که بتواند بسیاری از دریافت ها و اندیشه های انسانی را به کمک کلمه بیان کند و این نیز یکی از مهمترین قسمت تنهایی انسان را تشکیل می دهد.

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386  |
 دل شکستن

این روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه هایه صفحه آشفتگیه
گردای روی آینه فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه کم کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلای پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهونشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفائیه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائیه
این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

 

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386  |
 کاش

شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد ميخواند.
غم بياميخته با رنگ غروب
می تراود زلبم قصه ی سرد
دلم افسرده در اين تنگ غروب ...


میدونی عزیزم ، تو زندگی همه چی تکرار میشه . فقط بعضی وقتا نقشامون عوض میشه . ولی همه چی تکرار میشه. همه دردی که تو میکشی تکرار درد دیروز منه ، همه درد امروز تو فردا منتظر منه . و کاریشم نمیشه کرد . کاش میشد همدیگه رو باور کرد. کاش میشد زمان رو باور کرد. کاش میشد امروز تو دیروز من بود و فردای من امروز تو ... و خیلی کاش های دیگه ...

دو تا دست بزرگ
اونقدر بزرگ که همه تن تو بین اون دو تا دست جا بشه
مثلا همون نسبتی که اندازه دست تو با تن ماهی قرمز داره، اون دو تا دست با هیکل تو داشته باشه
حالا تو را میگیره بین دو تا دستاش
جمجمه ت را می گیره بین انگشت اشاره و سبابه هر دو تا دستش. حالا فشار میده. پااااااااااااق. جمجمه ت ترکید. صداش قشنگ بود. نه؟
حالا دونه دونه مفصلهات. حالا دونه دونه استخونات. همه را فشار میده. خوردشون می کنه. پاق پاق پاق.
پاق پاق پاق.
پاق پاق پاق

هر آدمی یه هسته ی کروی شکله
که روی این هسته هزار تا گوشه ی نوک تیز هست،
مثلا فرض کن یه چیزی عین یه توپ که روش یه عالمه هرم کوچیک سوار شده باشه
اون هسته چیزیه که همه ی مردم دیگه از تو می بینندش، بخش عمومیه وجودته
اون گوشه های نوک تیزت قسمتایی از وجود و روحته که نگهشون داشتی برای خودت، و برای آدمایی که دوستشون داری و بهشون اعتماد میکنی، اونقدر که بیشتر از بقیه گوشه های درونت را نشونشون بدی
هر چی اون گوشه نوک تیز تر باشه، یعنی خاصیته گوشه گی اون بیشتره، یعنی اینکه مخفی تره، خصوصی تره، شاید هیچکس به جز خودت اون بخش درونت را نبینه هیچوقت یعنی
زمان که میگذره، آدمها فرسوده میشن، از درون، از تو
آدمها که سختی میکشن سرعت فرسودگیشون بالاتر میره
فرسودگیه آدما از گوشه ها شروع میشه، هرچی گوشه تیزتر باشه فرسودگیش بیشتر میشه
تو به یه جایی میرسی، که اونقدر فرسوده شدی، که هیچ گوشه ای دیگه نداری، شدی یه منحنیه صاف و خمیده
اونوقته که تو دیگه تموم شدی
برای خودت
و
برای بقیه  

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 رویا


یه دختری بود
با موهای بلند خرمایی
با چشمای قهوه ای روشن، که وقتی می خندید از چشماش نور میریخت بیرون
آره، آره، این دختره یکی از همونایی بود که خدا خیلی دوستشون داشن و یه جفت چشم قشنگ با یه عالمه نور و ستاره تو نگاه بهش داده بود
این دختره قصه ی ما یه ساز داشت، یه ویلون چوبیه قهوه ای، با یه بدنه ی براق
این دختره ی قصه ی ما، ساز میزد، خوبم میزد، من که نشنیدم صدای سازشو، موقعه ساز زدن هم که ندیدمش، ولی میدونم که قشنگ میزد
این مدلی چشماشو می بست، چونه شو تکیه میداد به ویلونه، آرشه را هم این مدلی میگرفت تو اون یکی دستش، بعدش وایمیستاد و چشماشو می بست، برای خودش فکر میکرد که داره از یه کوه بلند میره بالا، میره بالا و بالا و بالا، اونقدر بالا که برسه به ابرا، برسه به خورشید، برسه به نور، به هوای تمیز
بعد با خودش فکر میکرد که حالا من رسیدم به قله
بعد اونوقت تو فکرش سازو از توی جلدش میاورد بیرون و میزد زیر چونه ش، چشماشو میبست و رو به خورشید شروع میکرد به ساز زدن
دختره قصه ی ما توی یه اتاق کوچیک توی یه آپارتمان کوچیکتر توی یه شهر خیلی کوچیکتر داره واقعا ساز میزنه ها، ولی پیش خودش فک می کنه که روی یه قله ی بزرگ روی یه کوه بزرگتر روی یه شهر خیلی بزرگتر وایستاده و برای خورشید و خدا و دل خودش میزنه
دختر قصه ی ما با چشمای بسته، عاشقانه ویلون میزد
دختر قصه ی ما امروز به من گفت که دیگه ساز نمیزنه و نمیخواد هیچوقت دیگه هم بزنه
من صدای ساز دختره قصه مون را قله ی کوهو هیچوقت یادم نمیره، با وجود اینکه نشنیدمش

 
 


دلا رفیق سفر بخت نیک‌خواهت بس / نسیم روضه‌ی شیراز پیک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درویش / که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
هوای مسکن مألوف و عهد یار قدیم / ز رهروان سفر کرده عذرخواهت بس
وگر کمین بگشاید غمی زگوشه‌ی دل / حریم درگه پیر مغان پناهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
به هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ / دعای نیمشب و درس صبحگاهت بس
به منت دگران خو مکن که در دو جهان / رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

 
 
 
 

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 دور سوم

یه قراری میذاریم . نه من عاشق ٬ نه تو عاشق . بازی از اول ٬ بیا این بار به جای عاشقی زندگی کنیم ...


... میدونی ٬ خیلی از آدما تو این دنیا زندگی میکنن که اهل اینجا نیستن . شاید نشه خیلی به خدا شکایت کرد که برای چی آین آدما رو ورداشته گذاشته اینجا چون احتمالاً اونم خیلی نمیدونه جریان چیه یا شاید این آدما اون چیزی نشدن که قرار بوده بشن یا اون پیش بینی میکرده ٬ و تو حتماً یکی از اونایی . خیلی به خودت تو این دنیا سخت نگیر اگه میبینی نمیتونی مثل بقیه باشی ٬‌نمیتونی از چیزایی خوشحال بشی که بقیه میشن یا هر چیه دیگه . زندگی تو و امثال تو شاید خیلی قابل مقایسه با موجودات دو پایی که بهشون میگی آدم نباشه . برای خودت با قانونای خودت زندگی کن ٬ من مطمئنم آدمایی هستن که همینجوری دوستت داشته باشن . شازده کوچولو با سؤالای عجیبش و خواسته های عجیبش ٬ دونسته‌های عجیبش و دنیای دورش حتماً میتونه برای یه سری آدم (حتی اگه نفهمنش) یه ستاره باشه که هر وقت خوشحال و لبخند میزنه یه چیزی تو دل اونا بریزه پایین :)

میفهمم راجع به اینکه سرزمین نداری چی میگی ٬ میفهمم راجع به اینکه دیگه نمیتونی یه کسایی و یه چیزایی و یه نزدیکایی رو تحمل کنی چه حسی داری ٬ میفهمم هنوز با خودت درگیری که یه سری مسؤولیت‌هاتو اینجا جا گذاشتی . میدونی ٬ ما خودمون خودمونو اذیت و سرزنش میکنیم ٬ اما یه چیزی هست اونم اینکه نباید بذاری چیزایی که برات مهمن ٬ تو مرور زمان ٬ تو کلیشه‌های زندگی آدمای دور و برت حل بشن . نمیگم خودتو اذیت کن ٬ اما نخواه مثل آدما باشی و فراموش کنی . تو دیوونه‌ی دوست داشتنی ‌ای هستی ٬ خدا رو هم چه دیدی ٬ شاید یه روزی یه جایی تو یه شهری ٬ دهی ٬ بیابونی ٬ دشتی ٬ جایی که نمیدونم چیه برای گوسفندات نی زدی .

...


|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 دور

 

از این بالا اون پایین چقدر دوره!
دیدی واسه نقاشی کشیدن باید نردبون بذاری بری بالا؟
به نظر من باید واسه کناره نردبونا یه چیزی اختراع کنن که اون بالا کاسه ی رنگتو بهش آویزون کنی هی مجبور نشی بری پایین و برگردی بالا
این یه نقاشی ساده ست. ولی بس که تو آسموناست آدم فک میکنه داره شق القمر میکنه
اصلا چرا دیوارای غار اینقدر بلنده؟
به نظر من اصلا بهتره علم و تکنولوژی پیشرفت کنه که ما دیگه این مشکلات رو هم نداشته باشیم.
این جوری واسه گوجه فرنگی هم بهتره.
هیچ کی هم غورباغه نمیشه
اگه هم شد بهتر از اینه که موکت تنش کنه بهش بگه دامن و بیاد چایی بریزه.

نقاشی کنین
دیوارای دورتون رو نقاشی کنین. فقط یادتون نره قلمو رو زیر نردبون جا نذارین هر دفه.
دیواراتونو نقاشی کنین شاید یه روزی به سقف رسیدین.
منم میام.
بریم.




|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 نظر

 

به نظر من این اصلا درست نیست که ما میگیم وقتی اینجا شبه اون ور دنیا روزه
اصلا از نظر علمی درست نیست
وقتی اینجا شبه اون ور زمین روزه
ولی اون ور دنیا (اون ور کهکشان نه ها، اون ور کل دنیا) ممکنه هم شب باشه هم روز.
اصلا ممکنه هیچی نباشه
هیچی هیچی
کسی چه میدونه !
به خدااا ...

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 تو رو میخوام

آقای الف نگاهی به به آقای ب انداخت و گفت: من بازی رو یادم رفته. الان من زندانیم یا زندان بان؟
آقای ب در حالیکه هنوز توی آینه رو نگاه میکرد به آقای ب گفت: من فقط نقش خودم را بازی میکنم، همان آقای الف را.
آقای الف نگاهی به آقای آینه انداخت و با خودش گفت: پس من هم زندانیم هم زندان بان.
سپس آهی کشید و به مارمولک کنار دیوار نگاهی انداخت و هرگز نترسید.
او میدانست ساعت دو نزدیک است.
 

 
من،
پشت فرسنگها و فرسنگها مزرعه و مرز
میان دشت ها و کوه ها
توی شهری دور و در به داغون
با تو حرف دارم جنیفر
بگذار بگویم و بسرایم برایت
آخر هر چه باشد
تو میفهمی و دیگران نمیفهمند
بگذار خودمانی تر بگویم
من،
من،
من لامبورگینی میخوام
من زن میخوام
من لامبورگینی میخوام چون زن میخوام
شایدم جون زن میخوام لامبورگینی میخوام
من گاومو میخوام
من مزرعه مو میخوام
من آمپولمو میخوام
در یک روز سرد
در یک روز خیلی خیلی سرد
و حتی سرد تر
من
دروغ گفتم
من نه لامبورگینی میخوام
نه زن میخوام
نه مزرعمو میخوام نه آمپولمو
و چه که خوب سروده است شاعر شیرین سخن زبان پارسی لس آنجلسی
آنگاه که میگوید:

من تو رو میخوام تو رو میخوام اونا رو نمیخوام
اینا ...


قربانت
-- شاعری فقیر
 

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 بریم بالا رو پل

بریم بالای اتوبان روی پل واستیم. صبح زود. وقتی که گرگ و میشی هوا رفته و نموره نموره آفتاب داره میریزه بیرون. حالا ماشینا رو نگاه میکنیم که از روبرو میان و از زیر پامون رد میشن و میرن.
از دور که میان، سرعتشون آرومه. هر چقدر نزدیک تر میشن سرعت تندشون رو بیشتر حس میکنیم، و با بیشترین سرعت از زیر پامون رد میشن.

دست همو گرفتیم و تو آسمون واستادیم و رویا هامون رو مرور میکنیم.
من یه ماشینو میبینم که برامون چراغ میزنه.
من لبخند میزنم.
روزمون شروع میشه ...


|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 میدان جنگ

میگن دیشب تصادف کرد. بعد مرد. بعدهم خاکش کردن.
من ؟ من رفتم بیرون . من به صداها گوش کردم. صدای باد، صدای ماشینا، صدای پرنده ها، و صدای برگ خشکی که روی آسفالت تکون میخورد و میلغزید و جلو میرفت.
به معنی اسمایی که واسه وبلاگاش انتخاب کرده بود فکر میکنم.
درست مثل وقتی که تو میدون جنگ واستاده باشی ، یه خمپاره بخوره کنارت و برای یه لحظه به صداش دقت کنی. پلک بزنی و بعد دیگه هیچ چی نشنوی. از صداش کر شی و چشمات رو باز کنی و میدون جنگ رو دوباره نگاه کنی.
ولی دیگه هیچی نشنوی.
همون میدون. همون جنگ. فقط ساکت.
ترس سردیه.

"گاهی اوقات، واقعیت اونقدر بهت نزدیکه که تا از روت رد نشه، حضورش رو احساس نمیکنی ..."

... واقعیت؟

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 پیانو

میشینی
پیانو میزنی
مست میشی
همونجا رو صندلی خوابت می‌بره
خواب آبی خالی می‌بینی
خالیه خالیه خالی

 

 

شاید مردی که تازه ازدواج میکند.
و شاید مردی که در را میبندد و تکیه به در میدهد و دختر را کنار پنجره نگاه میکند.
و شاید مردی که در آن اولین شب هزار بار زیر گوش دختر میگوید دوستش دارد
و شاید دختری که با هزارمین بار مرد را باور میکند و عاشق میشود
و شاید مردی که نمیداند طلسم هزار برای باور کردن خودش بود یا عاشق کردن دختر
کسی چه میداند که دیوار های شیشه ای تا چه اندازه بلند است.
کسی نمیبند.
آرام باش. مترسک مزرعه تنها به باد میخندد

 

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 من وقتی آرشیومو میخونم، یعنی یه چیزیم هست. یه چیز تلخ سنگین درشت ..

شب که میشه
میام خونه
میرم تو اتاقم ٬ در رو میبندم
بارون که میاد صداش میپیچه تو اتاق. به صداش گوشم میدم و با خودم فکر میکنم صداش عجیبه.
چراغا رو میبندم و روی تخت به دیوار تکیه میدم و به صداش گوش میکنم.
اتاق که تاریک میشه چشمم دیگه چیزی رو نمیبینه.
اینجا تاریکه ٬ چشم‌هام رو باز میکنم و تو تاریکی دور و برم رو میگردم.
چیزی پیدا نمیکنم و ... بازم گوش میدم.
صدای خوردن بارون روی شیشه‌ست
اتاق خوابم پنجره داره ٬ به صداش گوش میدم و کم‌کم میفهمم ...
بیشتر از اینکه صدای بارون باشه ٬ صدای شیشه‌ست .
دیدی چشمای آدم به تاریکی عادت میکنه ٬ بعد کم کم همه چیزایی که تا حالا تو تاریکی گم بوده رو میبینی ؟
انگار یه کم که توی تاریکی بمونی از توی چشمات یه نوری میاد بیرون و اون چیزایی که تاریک بوده رو روشن میکنه.
حالا میبینم.
چشمام رو میبندم ...
هنوزم میبینم


 

|+| نوشته شده توسط قاسم در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386  |
 
 
بالا