بگذار بختی بیابم
تا دریابم
مرز ایمان ِعشق را
با کفر !
فرصتی به من بده تا متقاعد شوم
ستاره ای را دیده ام و
سخن گفته ام با قدیسین .
****
زن !
زنی که رانهاش
نخلی بیابانی ست که فرومی بارد
خرماهایی زرین !
سینه هات
به هفت زبان سخن می گویند و من
ناگزیر بودم از
گوش سپاری بر تمامی شان .
اقبالی به من بده
تا بگریزم از این طوفان ،
این عشق ِروبنده ،
این هوای زمستانی ؛
و واداشته شدن به کفرگویی و
خلیدن به بشرهء اشیاء !
اقبالی به من بده تا
کسی باشم که قدم می زند
بر آب !
|
+| نوشته شده توسط
قاسم در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386
|